به اين روزاي بد عادت ندارم به اينكه باشي و دلگير باشي
به اینکه زیر بارون زمستون يه شب پيدا شي و دلگير باشي
يه شب پيدا شي و بارون بگيره يه شب بارون بياد و دورتر شي
ببینی آسمونم بغض کرده، بترسی پای پائیزم هدر شی
بترسی خونه باشی و کسی از غم روزای پائیری نپرسه
بترسی بعد از این روزا؛ بری و کسی از رفتنت چیزی نپرسه
به اين حال بد عاد ت كن، به بغضی که تو چشمامه
به خوابی که نمی بینم، به حسی که هنوز بامه
به این حال بد عادت کن، به آغوشی که وا مونده
به قلبی که هنوزم توی دستای تو جا مونده
به اين روزاي بد عادت ندارم به دنيايي كه دستاتو نداره
به روزایی که دستاتو نگیرم، به روزایی که آرامش نیاره
به این روزا که شاید هر دقیقه ش، به تنها تر شدن مجبور تر شی
به این روزا که توی خواب شاید، يه شب بارون بياد و دورتر شي
به دستای تو عادت کرده بودم به دستایی که با من بود و پژمرد
به دستایی که بوی عشق می داد به دستایی که آرامش میاورد
به اين حال بد عاد ت كن، به بغضی که تو چشمامه
به خوابی که نمی بینم، به حسی که هنوز بامه
به این حال بد عادت کن، به آغوشی که وا مونده
به قلبی که هنوزم توی دستای تو جا مونده
محمد نویری
دی 87


